من و مجید محسنی وادقانی در سال ۱۳۶۴ با فاصله سنی شش سال که من از او بزرگتر بودم، با هم آشنا و به سرعت باهم مانوس و رفیق شدیم .

خود من زیاد اهل درس و مشق و کتاب نبودم .

دانشگاه آزاد برای من یک تفریحگاه بود.

جایی بود برای رفع تنهایی و دفع استرس ‌

ولی مجید واقعا درس خوان بود. اهل نماز و حیا و تعهد به شرع و اخلاق .

چیزی که من ذرّه ای از آن را در محیط خانواده و فامیل خودم نمی دیدم و به شدت از این جهت نگران و شرمنده زن و بچه خودم بودم . 

مجید برای من حکم برادر و محرمی را پیدا کرد که کم کم بچه های من هم در شب هایی که مجید در خانه من بود، در بغل او می خوابیدند .

سی و شش سال است که مجید برای من اسباب افتخار و سربلندی است .