......

ایران درودی و مرحوم ماشالله طامّه 

✍️

زنده یاد ماشالله طامّه بیدگلی ، اینجا همسایه من بود که دیشب / نصف شب در یک عروج نیلگون به آسمان شتافت .

همزمان با درگذشت یک بانوی نیلگون تبار به نام ایران درودی .

آقای طامّه سواد نداشت .

بیش از سه ثلث از عمر هشتاد و چهار ساله خودش را یا در دشت معین آباد بیدگل بیل زد یا در کارخونه ریسندگی شماره یک ، دفتین .

ولی ثلث آخر عمر را به دلیل ابتلا به دیابت زمین گیر شد و کم کم آلزایمر هم آمد سراغش و هیکل سنگین و گاهی هم کما رفتن های طولانی ...

من به حساب قرابت و فامیلیِ دور و سلام و علیک با بچّه هایش گاهی به عیادتش می رفتم. 

از نگاه کردن به چهره اش واقعا درد های خودم را فراموش می کردم آنقدر خوش رخسار و با طراوت می نمود .

هرگز چنین حسّی را از دیدن نقاشی های خانم درودی و دنیای روشنفکرانه او نداشتم .

هرکسی را فهم و درک منحصر به فرد خودش داده اند.

من قبلا هم عرض کرده ام با دنیای روستفکری کاملا بیگانه هستم و اصلا هم دلم نمی خواهد چیزی از آن سر دربیاورم .
فقط این را می دانم که آنها هم بامن و امثال ماشالله طامه بیگانه اند و فاقد قدرت فهم ما .

این به اون دَر ...

آدم ها بالاخره باید کنار هم زندگی کنند تا به قالیباف و پسرهای او و زاکانی و دومادش و امثال او تبدیل نشوند .


من مرگ ماشالله طامه را خوب می فهمم .

شب گذشته بچّه های او طبق معمول در کنار بسترش جمع می شوند تا شاهد نفس کشیدن های عمیق او در حال بیهوشی اش باشند .

عقربه ساعت که از نیمه شب رد می شود، بچه ها به قصد خانه خود از جای  بر می خیزند .

در این موقع ، همه با تعحّب می بینند که پدر در حال لبخند ، چشم می گشاید و از فرزندان خود تقاضای نشستن می کند .

: کجا می خواهید بروید ؟ 

 بنشینید کنار من ! 

بعد یک لیوان آب در خواست می کند. 

و بعد،  از همسرش می خواهد که پاهایش را بغل هم قرار بدهد .

وبعد در حالیکه لب هایش همچنان به خنده گشوده شده است، پلک هایش را برای همیشه می بندد.

او با خانم درودی همسن و سال بود. 

والبته روح هر دو شاد.

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱