زهرای عزیز!

 

عباس حمومی در عمر هشتاد ساله پراز خفّت و خواری و نوکر مابی خود تنها جایی که در زندگی اش احساس غرور و سربلندی داشت جایی بود که تو را می دید و بچّه هایت را .

روزهای آخر آبان برای من یاد آور دردهای بزرگی است .

بچه های عباس حمومی تن به جاکشی و جلنبری سپردند تا زندگی تو و بچّه هایت را به تباهی و سیاهی بکشانند .

ولی هیچ گهی نخوردند مگر انباشت عقده های حسرت و حسادت.

دوازده سال وبلاگ نویسی شبانه روزی من برای آنها مثل جوالدوزی بود که توی چشمشان فرو برود .

در حال حاضر گویا مثل لاش مرده تو خونه هاشون افتاده اند.

بیست و هشتم آبان فراموشت نشود .