به خدا قسم اگر همان سی و دو/ سه سال پیش می رفتی نزدیک دکون عباس مکاری ، یِه دو د َر دو اجاره می کردی توش واجبی می فروختی ، حال و روز و شرافت و کرامت و سربلندی ات خیلی بهتر از این بود که بخواهی از طریق جاکشی به امپراطوری برسی‌ .

حالا رسیدی هیچ !

 

چرا اینقدر روی قحبه صفتی و جاکشی ات تاکید می کنی . این لذت روانی ات کارش از کار تقی محله دروازه هم رد کرده است .

بالاخره بد بختی های نهادینه شده تو را هم همه معلم ها و هم همه پاسدارها و هم اطلاعاتی ها و هم شاعرها و هم حاجی امرالله و هم ماشالله اوساحسن ( پهلوانی) و هم عباس شازده و هم پسرهای قدسّیه و مرتضی شاهه و صمد قربان و نوروزی ها و جمالی ها و ... همه خبر دارند و حتی  کسی  مثل همون تقی ، تو این شهر نبود که بی خبر باشد.

مادر تو در شکل دادن به بدبختی هایت خیلی نقش داشت . 

علی الخصوص وقتی برای تو زن گرفت و تو کوچه حیاته برای شما خونه گرفت و تو هر روز باید باخفّت و خواری و با تومبون نجس از اونجا بیرون می آمدی و چند تا زن دیگه را تو کوچه های اطراف و تو خیابون ها و تو مدرسه ها  می دیدی ، عقده ای تر و عقده ای تر شدی و ناخود آگاه افتادی تو مال مردم خوری و حساب پاک کردن از مسیر جاکشی .

ولی حساب کسی پاک نشد که نشد ..‌.

علی اکبر قربون و پسر عباس بابا و امیر جندقیان و دیگری  و دیگری... پولشان را می خواستند، نه چیز دیگه ای ...

خلاصه برادر !

واجبی کشی هم دیگه ازت نمیاد .

 

......