یادها در معبر سپیده 

✍️

در دو دهه هفتاد و هشتاد تقریبا هر روز اوقات خوش من آن بود که با استاد ستاری می گذشت .

این دیدارهای هر روزی در دهه نوَد خیلی کم شد . استاد به دلیل شکستگی پا خانه نشین شده بود ، مسعود با مشغله های زیادی روبرو بود و من هر روز بیمارتر و پُکیده تر .

با این حال دو قسمت شمالی و جنوبی منزل پدری استاد ستاری که  قریب به پنجاه سال آخر زندگی استاد در همین خانه در تنهایی و در سکوت شاعرانه سپری شد، گاه گداری در رهگذر آفتاب ما را نیز پناهگاهی بود .

گاهی جمعا دو نفر بودیم . 

گاهی سه نفر ...

گاهی شلوغ و پُر هیاهو بدون اینکه کسی میل به بیرون رفتن از محفل را داشته باشد.

...
عکس احتمالا از سال ۹۵ است .یک روز استاد علوی نیا زنگ زد که قصد عیادت از استاد را دارند .

در سمت راست آقای علی بنی هاشمی دیده می شود که کنار اکبر آقا ستاری نشسته است .
استاد علوی نیا در کنار او . 

و آقای رجبعلی زاده ( بنا) کنار تخت استاد. 

احمد قناد زاده لبه تخت و دکتر عبدالرضا مدرس زاده با کت و شلوار سورمه ای معروفش.

🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷

در توضیح پست بالا

✍️

دوستان من ، دوستان دوست داشتنی من آقایان بنی هاشمی بیدگلی و بنی کاظمی کاشانی هر دو از قبیله قلم هستند.

اصیل و نسب دار .

شریف و وزین .

اتفاقا بین آنها رفاقت دیرینه هم بر قرار است.
رفاقتی به قدمت چهل و چند سال.

گاهی وقت ها  نام فامیل هر کدام برای من تداعی نام دیگری را به همراه دارد. 

در پست بالاهم اشتباها به جای آقای بنی کاظمی ، بنی هاشمی نوشته شده است .

🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒🍒

 

 

مهندس سید علیرضا بنی هاشمی بیدگلی کارشناس حوزه آبخیز داری و بازنشسته جهاد کشاورزی که سال های جوانی اش را در سیستان و بلوچستان  پشت سر گذاشت .

بسیار محجوب و ملاحظه کار در  گفت و گو و محاوره . 

علی بنی کاظمی این جوری نیست . در شوخی و مطایبه سعی می کند کم نیاورد.

مهندس بنی هاشمی وبلاگ نویسی اش را با نام " مهاجر " شروع کرد و از خانه ها و خانواده های محله پدری خود نوشت و نوشت و زیبا هم نوست ....
و بعد در حوزه تخصصّی خود ، چند کار تالیف کرد که گویا هنوز هم به همان کار مشغول است .

مهندس بنی هاشمی ساکن تهران است .

👏👏👏👏👏👏👏👏👏

 

علی بنی کاظمی فکر کنم سی و چاری است .

شاعر نیست ولی دست به قلم است .

علی پسر عمه مهندس حسین موسویان معروف است. 

پدر و مادرش را اخیرا از دست داده است . 

در انجمن های ادبی کاشان معمولا تریبون در تیول شاعران است .

شاعران هم عمدتا خوششان نمی آید کسی غیرار خودشان برود بالای سن .

ولی مسئولین و مجریان از روی رفاقت و رو رد بایستی و جمع کردن سیاهی لشگر  گاهی وقت ها از غیر شاعران هم درخواست می کنند بیا اگه چیزی داری بگو و برو بنشین. 

یادم هست یک بار در باغ صدف ساز دشت لتحر یک انجمن ادبی برگزار بود ،  بهار بود .

خدا می دونه من را به زور کشونده بودند اونجا .

شلوغ بود و پذیرایی و دهن همه کف کرده بود که بدوند بالا شعر بخونند .

زمانی بود که مصطفی جوادی مسئول ارشاد کاشون بود .

یه بابای آلمانی هم که به فارسی مسلط بود و گویا شیعه شده بود و خیلی عاشق امام حسین بود ، رفت پشت تریبون و از همین حرف های رسمی حکومت پسند .
خلاصه در اون آخرهای جلسه ، مسئول محترم رفت پشت تریبون و خیلی نامحترمانه اعلام کرد که اگه فلانی شعر داره بیاد بخونه. 

این در حالی بود که او یقین داشت من نه شعر دارم و نه اساسا در این جور جاها میلی به حرف زدن .

از ما دعوت میشه خب ما هم هالی به هولی .

این کار در واقع به این معناست که ما تورا آورده ایم اینجا ، مجلسمان را گرم و تو پُر نشون بدهیم در عکس ها و فیلم ها.


اتفاقا اون شب یه بابای استاد دانشگاه هم دعوت شد پشت میکرفون که به خود پیغبر قسم آه در بساط نداشت برای سخن گفتن در موضوعی که خودش برای خودش انتخاب کرده بود.

یک چلغوزیات تکراری در باره محتشم سر هم بندی کرد که من دلم برایش سوخت .

آره اونشب یادمه آقای بنی کاظمی و آقای سربلوکی هم مقداری صحبت کردند .

موقع شام من به علی گفتم تو اگه این جور وقت ها تو خونه بنشینی کارهای تحقیقی / تا لیفی ات را انجام بدهی ، عزت و آبرویت بیشتر حفظ خواهد شد .


👽👽👽👽👽👽👽👽👽