اگر اون طفل معصوم با اون چهره زیبا و نگاه فرخنده ، آن روز با نجابت  و بی ریایی و فقط حرمت همسایه داری به مراسم عروسی خونه مادری ات نمی آمد و شپش دستمالی شده روی صندلی و اطرافیان آرونی و بیدگلی زیر خودشون نمی چُسیدند  و سال های سال از نامه های خواهر خودت تحقیر نمی شدی و زجر نمی کشیدی ، شاید طی سی و چند سال دست به این همه جنایت نمی زدی و حالا حال و روز سگ نمی داشتی و ....

خاطر جمع باش ، مردمی که تو داری کور میشی از  یادآوری زندگی هاشون ، حالا نیز ،  هم حالشون را می کنند و هم نون و کبابشون را می خورند. 

اشتباه یا بدشانسی دیگر تو این بود که به دلیل طغیان های ذاتی ات  از بنت بلوچستان و سرزمین سوخته اونجا بیرونت کردند ( یا زدی بیرون)  و تو مجبور شدی برای سالیان سال یه صندلی بذاری جلو مسجد قاضی و با خیره شدن به مردم در حال آمد و رفت ، بغض روی بغضت قراربگیرد .

به خونه عباس کلاه پوسینه محتاج شدی و آبرو بردن از همکار و همسایه. 

شنیدن اسم حسن متشکر عذابت می دهد .

 

 

......