خاطرات کویر (۲۸۹)

راوی: رضا پیش‌بین

✍️

تلخی و شیرینی جزو ذات زندگی است . 

نمی شود انکار کرد که زندگی در همه جا و در همه حال در یک روال و منهج در جریان نیست .

فراز و نشیب های فراوانی در مسیر همه آدم ها بوده و هست .


اجداد من همه چوپان بودند. 

ما هم همه عمر دنبال همین شغل بودیم و سر و کارمان با بز و گوسفند و چرا و زائیدن آنها و 

ترس از هجوم گرگ و دلخوش کردن به نگهبانی سگ گله و 
بلاخره لقمه نانی ...وحیوان‌داری کردیم. 

زندگی چوپانی با همه شیرینی‌هایش گاهی هم تلخ هم بود.

 ارباب‌هایی داشتیم که فُحش می‌دادند. 

مزد چوپان را نمی پرداختند.

مزدها را کم و زیاد می‌کردند.

 گاهی حتی کتک می‌زدند. 

زور می‌گفتند.

 گاهی بین مردم دعوا بود. 

گاهی چند دستگی بود. 

کتک کاری بود.

خلاصه یک وضع تحقیر آمیزی برای چوپان و رعیت ایجاد می شد .


 دست مزدها کفاف زندگی را نمی داد.

اون روزها ناداری بود، حالا گرونی ...
 

 ماهی پنج تومان و چند من آرد که باید همه قناعت می‌کردند.


در لورگ که بودیم پشه لول می‌زد. 

گاه طوفان بود.

 گاه زیر بارش بودیم.

 گاهی آفتاب می‌سوزاند. 

پشت گُرم هر رعیت کلی دَلّـه بسته بود. 

حمام درست و حسابی نمی‌رفتند. 

 گرفتاری های معیشتی زیاد بود.

 ولی خب ،  چهره های خوشی هم زندگی داشت .
طبیعت با خودش امید و برکت و آرامش و قناعت و صبوری می آورد.

زخم ها التیام پیدا می کرد.


 مزرعه‌های احمدآباد و کاوا عروس دشت‌ها بود.

 زمین پر از مَرغ و علف بود.

 سبزی بود‌.
 آب بود. 
باغ بود.
 میوه بود..
 یک وقتی آن قدر دستمبو زیاد بود هیچ کس نبود، بخورد...

من گله را دوست داشتم. 

خر خوبی داشتیم. 

سگ خوب  هم  با ما همراه بود. 

شیر شتر می‌خوردیم. 

روغن خوب می‌خوردیم. 

گله را که به کوهستان می‌بردیم خوشتر بودیم. 

کره و گردو و کشمش پیدا می‌شد.
 خوشی و زحمت و رنج با هم بود. 

روزهایی که رعیت‌ها «جو بخور» بازی می‌کردند، خنده‌ای بر لب می‌آمد. 

آن البته کتک هم داشت.

یادم هست ؛ یک روز حیوان‌ها رفتند خرابی...

کُفری شدم و ارباب و حیوان ارباب را به باد فحش گرفتم.


عزیزاله خان که نزدیکم بود شنید. 

یک زنجیر دو مورتی هم داشت. 

گفت بیا!

گفتم بله ارباب!

گفت چچی گفتی؟ 

گفتم همونی که شنیدی!

گفت ببین رضا من دوستت دارم.گ، چون آدم زرنگ و خوبی هستی. اما فحش به کسی نده.
فحش هم می‌خواهی بدهی بی‌حیایی نداشته باشه.

 بگو مثلا بی‌صاحب.

روانشاد همیشه به من احترام می‌گذاشت.

🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩🦩