....

کشور ما کاملا عوض شده است. ویران و دوباره در حال شکل گیری تازه.

ولی اینبار بدون کوچکترین احساس خوشبختی در دل مردم.

پول زیادی زیر دست و پای بخش هایی از مردم ریخته است. آنقدر زیاد که نمی دانند با این پول باید چکار کنند. خیلی ها حتی موقع مستراح، خودشان را به جای آب با اسکناس تراول تمیز می کنند.

بخش هایی هم از داشتن زندگی خوب و راحت محروم نیستند ولی از احساس خوشبختی محرومند.

من خوشحالم  وخوشبختم که هنوز هم همه آن چیزهایی که ۵۰ سال قبل زیر بازار سلمقان دیده می شد، دیده می شود.

این خوشحالی و خوشبختی من البته با مشنگی و خُل مزاجی ذاتی همزاد و همذات است. و از این جهت خدا را شاکرم.

آن زمان ها من پابرهنه می رفتم زیر این بازار . بلوغ را از خاک نرم و گرم کف کوچه به رگ ها و عروقم هدایت می کردم.

 

آن روزها هم احساس خوشبختی و آرامش داشتم.

در حال حاضر هم عرض کردم یاد این بازاری که در اصل یک بازارچه محسوب می شود ( با طول و عرض بیست متر در چهار متر) شادم می دارد.

کسبه اش البته همه عوض شده اند.

خونه ماشالله مُهیمنی که مکتب دار بود، حالا دست کسان دیگری است.

خونه شاه نشینِ شاه عباسهِ دست کسان دیگری است.

مغازه حاجی محمّد خندان که من در بچگی با یک حلب ۱۷ کیلویی خالی  و سبک ، روی میله دوچرخه ام به آنجا مراجعه می کردم و کنجاله می خریدم برای گاومان، حالا دست کس دیگری است.

سنگکی و کبابی همین طور.

بازارچه سلمقان وضعّیت شرقی / غربی دارد. ولی یک سه راهی هم محسوب می شود به سمت شمال و ورود به مرکز محل.

مسیری صوفی نشین. ارباب سکنه. رعیّت پیشه . ورزشکار پرور. شاد... ولی عُقده ای زا ....

مملکت امروز کلّا کشک است.

پُر شده است از مادر قحبگی. بَنر. شعار . مدّاحی های شبهه ناک.  زنجموره های دینی و آمیخته با نجاستِ تفرعن و خود باوری های احمقانه و نون در آوردن های کون گشادانه.